- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:28
ایستاده بودم در ابتدای خودم و آنسوتر دخترکی بود که نگاهم نمی کرد. که چشم هایش را از نگاهم پنهان کرده بود که دلش نمی خواست حرف بزند. ایستاده بودم در ابتدای خودم خشمگین و آزرده. دلتنگ و بیقرار و هزار راه رفته راه به جایی نمی برد. نه من دست خودم را می گرفتم نه نمی شد رها کنم این نبودن های ناتمام را. در...
... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:17
هوای رفتن داری، بی بهانه برو_ خاطره ها را بیدار نکن _نه حرفی بزننه حرفی بخواه دورشو همچو دور شدن ابری از آسمان پنجرهمریم تاراسی
غم دنیا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:17
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد تقدیم به خیام: دخترهای تهران همه تنهایند غمگین "غم دنیاست اگه بره و ترکت کنه هیچکس هم نباشه که درکت کنه غم دنیاست... " پشت تمام چراغ ه
عاشقانه هایی در باد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:17
داستان عشق من به باد یک داستان قدیمی است_نگرانم نباش برای روزهایی که نیستی_موهای خرمایی ام را بافته امدست به دست باد قدم می زنیم آراممدرست مثل آرامش شکوفه های کوچک و سفید رززیر اولین برف سنگین زمستانمریم تاراسی
"فرجام تمام برجام های جوانی" - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:17
بابا گفت: آماده شو بریم. من برای رفتن با بابا همیشه آماده بودم. شلوار مخمل کبریتی قرمزم را پوشیدم و رفتیم. کلاس اول را تمام کرده بودم و می توانستم نوشتهxadهای روی دیوار را بخوانم. یکی داشت با اسپر
.. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:17
دنبال خانه میگشتیم. خیابان نواب با آن ساختمانهای سیمانی بلند قد علم کرده بود جلوی چشمهایم که از دود و آفتاب ظهر تهران میسوخت. ماه رمضان بود و شهر در رخوت بعدازظهرهای گرم خودش فرو رفته بود. فکر زن
رمق - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:17
دلواپس انگشتهایم هستم _وقتی که تیر می کشند_ تابستان بوی مارلبروی همسایه را نخ به نخ صدف و سنگ و مروارید را پاک نمی شود؛ با شیشه پاکنهایی که از برگهای پهن و کهنهی برگ انجیری _ یک چیزهایی برای همیشه میماند._ رنگ چشمهای تو نخ میدهد عطر سمج شنلد بلو وقتی گریه میکنی وقتی میخندی. شعر از: مریم تاراسی شهریو...
خواب نویسی - تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 13:01
خواب دیدم باید از یک کوه بالا برم. اسم کوه قره داغ بود. در کودکیهایم بارها از این کوه بالا رفته بودم و از آن بالا به تماشای دشت پر از لاله نشسته بودم. توی خواب تنها بودم. سردم بود. از دوردست ها صدای نی می آمد. من خوابم می آمد. باید زودتر به قله میرسیدم. کفشام پاشنه بلند بود. پاهام درد می کرد. داشتم ...
خواب نویسی دوباره - تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 13:01
خواب دیدم زنگ مدرسه خورده و انگار جشنی ناتمام مانده و بچهها دویدهاند و رفتهاند. سالن طولانی مدرسه پوشیده از لباسها و خوراکیهای نیمخورده و خاکستری و سیاه بود. چندنفری هم دستبند طلایشان را جاگذاشته بودند و رفته بودند.من آنجا چهکار میکردم نمیدانم. نه در جشن بودم نه قرار بود باشم. انگار من همان لحظه رسی...